تبلیغات
آواز مشرقی - به یاد گذشته
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :




خرید ساعت دیواری عینک ویفری
دریافت کد موزیک
هات بانز فروشگاه گیرنده دیجیتال خرید ساعت مچی
 
 
نویسنده : آواز مشرقی
تاریخ : سه شنبه 16 مهر 1392
نظرات
این نوشته را خیلی وقت پیش نوشتم :


به یاد روزهایی که دستانت ماوای دستانم بودند . به یاد روزهایی که شانه هایت پناه اشک هایم بود . روزهایی که قلبت ارامش قلبم بود . به یاد روزهایی که تپش قلبت تنها بهانه ی تپیدن قلبم بود . شب ها همه ی فکرم بودی و روزها تصویر تو در آیینه ی روبرویم بود . چشمانت ... .
چشمانت کجایند تا چشم هایم را به خود بگیرند . دیروز بودی و اما امروز ... ، امروز کجایی تا فردایم را با تو بسازم . می خواستم با من باشی ، گفتی هستی . چه شد ؟ چه شد که روز های بهاری ام را زمستانی کردی ؟ چه شد پای گریز به روی نقاشی آینده کشیدی ؟ اشک هایم دیگر پناهی ندارند . اشک هایم به روی پاهایم می ریزند بی آنکه دستانت آن ها را از گونه هایم بچینند .
چه شد گذاشتی چشمان روشنم به تیرگی بروند ؟ چه شد ؟ گفته بودی هرگز نخواهی رفت و تنهایم نخواهی گذاشت . چه شد که تنهاترینم کردی ؟
چه شد که خاک سرد گور را به دستان پر عشق و گرم من ترجیح دادی ؟

مرتبط با: خط نوشته ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Sun پنجشنبه 18 مهر 1392 11:22 ق.ظ
مرسی بابت توضیح
آواز مشرقی پاسخ داد:
خواهش می شود .
Sun چهارشنبه 17 مهر 1392 05:03 ب.ظ
تو هم باز تلخ؟!
آواز مشرقی پاسخ داد:
عمر این نوشته حداقل 6 ساله .
اون زمان تلخ نمی نوشتم ولی داستان پرداز بودم . و این نوشته به نظرم داستان داره .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
آوازی تنها از گوشه ای پرواز کرد و سرگردان شد .
سرگردانی را از بادهایی آموخته بود که بوی یاس پیراهن آن غریبه را همراه داشتند .

آواز مشرقی